سـعیــــــد طـاوســــــــی
مـدرس و پژوهشــــــــگر تــاریــخ اســـــلام
104492-400x400
۲۳ دی ۱۳۹۴
835
اخلاق پیامبر (ص) و اخلاق ما

rafie

یکی از نویسندگان زمانه ما که قلمش را دوست دارم استاد جلال رفیع است که عمرش دراز باد. برادر کوچکترش را خیلی ها می شناسند؛ آقای رضا رفیع مجری خوش ذوق برنامه قند پهلو. از استاد جلال رفیع آثار مختلفی به چاپ رسیده است مثلا از «دانشگاه تهران تا شکنجه گاه ساواک» که بیان خاطرات دوران زندانی بودن وی در دوره رژیم پهلوی است یا «در بهشت شداد» که رهاورد سفر وی به آمریکا است. اما کتابی از ایشان که در حال خواندنش هستم و به شما هم معرفی می کنم که بخوانید «اخلاق پیامبر و اخلاق ما» نام دارد که «نو نگاهی است به سلوک اخلاقی پیامبر و نقد طنزآمیز خلقیات خودمان» و حاصل گردآوری یادداشت های مؤلف محترم در پاریس، پکن و تهران است. چاپ دوم این کتاب را انتشارات اطلاعات در ۱۳۹۱ منتشر کرده است.

20090306134016t200-656717-22-54_n

سراسر کتاب خواندنی است مثلا فصل آغاز که ماهواره های من نام دارد. دو تکه از متن این کتاب را برای شما انتخاب کرده ام:

«[در] جامعه بعثت دیده و بعثت یافته … مراکز حکومت و منابع قدرت باید چنان سامان و سازمان یافته باشند که احقاق حقوق ضعیف شدگان در محضر نیرومندان بدون خود سانسوری میسر باشد. و بدون صافکاری کردن و صیقل دادن و کلام را به هفت آب شستن و حرف دل را به واژه های اتوکشیده و خشکشویی شده سپردن!

   البته ادب و احترام و استدلال، شرط است و لازم هم هست، ولی ادب و احترام و استدلال غیر از لکنت است و هول کردن و دستپاچه شدن و فراموش کردن و منصرف شدن و در خویش فروشکستن. می گویند کشاورزی خشمگین به دربار ناصرالدین شاه آمد. پیش از ورود به شهر می گفت حقم را از حلقوم حاکم بیرون می کشم. چون به ارگ سلطنتی رسید و آن برج و بارو را دید، شنیدند که با خود می گفت: اگر خدا کمک کند، حتی الامکان سعی می کنم همان کار را بکنم! چشمش به حاجب و حافظ که افتاد به خود نهیب می زد که ای نفس مبادا ناامید شوی، بالاخره همه حقت را ندهند، نیمی از آن قطعا گرفتنی است! سرانجام وقتی به محضر مبارک ذات اقدس ملوکانه مشرف شد و شاه از او خواست که زود عرض کند استدعایش را، به جای آنکه بگوید نیمی از باغم را نایب الحکومه شما تصرف کرده، نیم دیگر باغش را نیز به پیشگاه قبله عالم پیشکش کرد و به دریافت لقب باغ بخش نائل آمد! اهالی روستا به او گفتند چرا چنین؟ گفت نمی دانم چه شد که هرچه زور زدم زبانم برای گفتن تصرف عدوانی نصف باغ در دهان نچرخید. وقتی هم چرخید، به جای آن، ترجمه اش از دهانم تراوید و عرض کردم: جانم فدای قبله عالم باد، باغ چیست؟ باغ دار سگ کیست؟!» (ص ۱۴۳-۱۴۴).

«شمس تبریزی تمثیلی دارد. جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند. در راه، زر یافتند. حلوا ساختند. گفتند: بیگاه است، فردا بخوریم. و این اندک است؛ آن کس خورد که خواب نیکو دیده باشد! غرض، تا مسلمان را حلوا ندهند. هر سه بخفتند. بامداد، عیسوی گفت: دوش در خواب دیدم که عیسی علیه السلام فرود آمد، مرا برکشید به چهارم آسمان. جهود گفت: در خواب دیدم که موسی علیه السلام مرا در تمام بهشت برد. مسلمان گفت: محمد (ص) آمد به خواب من، و گفت ای بیچاره، یکی را عیسی برد به آسمان چهارم و آن دیگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بیچاره هم برخیز و این حلوا را بخور. آن گاه از خواب برخاستم و متابعت امر کردم و آن حلوا را بخوردم. جهود و ترسا هر دو گفتند: والله خواب خوش همان بود که تو دیدی، آنِ ما هم خیال بود!

   البته از این حکایت شمس تفسیرهای گوناگون می توان داشت. فی المثل این که مسلمان واقع گرا باید باشد نه خیالباف! یا این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار و به ترجمه عامیانه: سیلی نقد به از حلوای نسیه (و اگر حلوای نقد باشد به طریق اولی بهتر)، یا اتقوا من فراسه المؤمن-از زرنگی مؤمن باید پروا کرد، و از این قبیل. اما این را نیز می توان گفت که گاه برخی از مردم، نسبت دینی و مذهبیشان با خدا و پیامبر همان نسبت حلوایی است! ممکن است موسی و عیسی و محمد را بهانه کرده باشند برای تصرف کاسه حلوا. چنین کسی و کسانی در واقع امت حلوایند نه امت موسی (ع) و عیسی (ع) و محمد (ع) یا هر پیامبر دیگر» (ص ۱۵۸ – ۱۵۹).

 فکر کنم برای خواندن بقیه کتاب ترغیب شده باشید!

 104492-400x400

نظرات
ارسال نظر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو
Text widget

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipisicing elit, sed do eiusmod tempor incididunt ut labore et dolore magna aliqua. Ut enim ad minim veniam, quis nostrud exercitation ullamco laboris nisi ut aliquip ex ea commodo consequat…